اول راهنمایی که بودم خواهر شش ساله ی دوستم به خاطر مننژیت پر کشید...
اول دبیرستان که بودم خواهر بیست و سه ساله دوستم شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد...
این ها باعث شدن بدونم رفتن از این دنیا عبور از یه مرحله و رفتن به مرحله بعده... جزئی از زندگیه ... این جوری نیستش که بعد از پنجاه و شصت باید کم کم منتظرش باشم... ممکنه همین الان یهو وقتش برسه! کی می دونه؟
همون سال ها بود که فهمیدم میشه قبل از این که اون روز موعود فرا برسه خودت بگی اگه سرنوشتت به نوعی از رفتن بنا شده بود که فقط مغزت تعطیل بشه، تمایل خودت را برای اهدای ما بقی اعضا اعلام کنی
یه روز یواشکی! بدون پرسیدن از بزرگتر ها(خدا ما را ببخشه) با یکی از عزیزان پایه رفتیم این سایت و ثبت نام کردیم...
من همه اش (تُف تو ریا)
او همه اش به غیر از نسوج ...گفت دوست ندارم بدون چشم برم ازین دنیا^_^
حالا تا تقدیر چی رقم بزنه :دی
"فصل نرگس" اسم یه فیلمه مرتبط با همین موضوع :)
کاملا بی ربط به پست:
من تا اواخر دی ماه خانه نیستم...برگشتم خانه مرتب باشه هااا ☆_☆
برچسب:
نویسنده: پارسا اسدیپور