پیشرفت در چی؟؟
در این که درس بخونی؟
در این که همسر خوبی بتونی باشی ؟
در این که مادر (پدر) خوبی باشی ؟
در این که انسان وارسته ای بشی؟
در این که هیچ لحظه ای از عمرت نباشه که هدر داده باشی و وقتی چند وقت بعد تر میای نگاه می کنی حس خوبی بهت دست بده؟
چرا الان تو ذهن من فقط وقتی موفقم که یه آدم با تحصیلات بالا باشم و تنها تو اون حالت باشه که خودم را برنده ی زندگی بدونم؟
نگاه جامعه اینو باعث شده ؟
کلی به این موضوع فکر کردم
حس می کنم این تفکری نیست که یه شبه تو جامعه شکل گرفته باشه ( والبته در ذهن من)
وقتی یه خانوم خودش را وقف زندگی و همسرش می کنه و چند صباح بعدتر با جمله ی" تو که کاری نکردم تلاش ها از خودم بود "مواجه بشه خب این خیلی طبیعی که این بیاد تو ذهنش که کاش خود خواه تر بودم ،کاش اون وقت هایی که صرف کردم تا خونه را آروم نگه دارم می ذاشتم واسه رشد خودم ...
در بهترین حالت همسر نهایت یه سپاس گزاری ازون می کنه و در بدترین حالت وقتی به حد کافی پیشرفت کرد میره سراغ کسی که با موقعیت فعلی ش هماهنگ باشه و شایددیگه فقط جسمش با یار روز های سختش باشه
وقتی یه خانوم تمام جسم و روحش را وقف بچه هاش می کنه و درس و کارش را بی خیال میشه اما بعد بچه هاش در بهترین حالت تنها سپاسگزارش میشن و میرن دنبال زندگی شون و اون می مونه تنهای تنها وشاید حس افتخار از بچه ای که به ثمره ای نیکو رسیده و ایده آل خالق بزرگ شده و...
و در بدترین حالت و وقیحانه ترین نوع ممکن بهش میگن تو مگه چه کردی خب کسی که شاهد این موضوع باشه هرچند از دور ،میگه چرا؟ واقعا چرا باید بهترین روزها و سال های عمرم را بذارم تا بعد مزدم این باشه؟؟
این که من بشه هدفم رضایت خداوند و بعد هر کاری که انجام میدم در راستای رسیدن یه این هدف باشه علاوه بر این که من تبدیل میشم به همون انسان وارسته ،هیچ وقت هم از کسی انتظار جبران نخواهم داشت چون می دونم که دارم کارهام را واسه وجودی انجام میدم که فراموشی و بی معرفتی! تو کارش نیست و تازه چون هدفم را والا انتخاب کردم همواره سعی در جلب رضایت او دارم نتیجه این میشه که اوقاتم را به بهترین نحو می گذرونم و مطمئنا هم تبدیل میشم به یه همسر خوب هم یه مادر (پدر) ایده آل
پس هدف اصلی باشه انسان شدن از نوع مطلوب خالق بودنش
+فلسفه و تعریف هرکسی از زندگی متفاوت
+چ قدر دوست دارم که واقعا اینی که گفتم بشه ملکه ذهنم
+اینی که من نوعی میام بی خیال خیلی چیز ها میشم از این که همسر خوبی باشم ( با تعابیر موجود) یا مادر(پدر) خوبی باشم، همش از اون ترسی هستش که در ناخودآگاه من وجود داره ،ترس از بی اهمیت جلوه کردن ترس ازین که بعد مثل تفاله از یه زندگی پرت بشم بیرون ترس از خانه ی سالمندان فرستاده شدنم و... بعد هم واسه خودم میگم پس ازدواج نمی کنم پس بچه دار نمیشم پس...
پس توکل من کجاست ؟ خدا کجای زندگیمه؟
