در سال های دانشجویی عزیزی کتاب "لطفا گوسفند نباشید" را به بنده هدیه دادند.
چند وقتی که از خواندن کتاب گذشته بود یهو حس کردم می خواهم گوسفند نباشم
شروع کردم برای خودم برنامه های کوتاه و بلند مدت نوشتن (عادت دارم کنار برنامه هایم حتما بنویسم" ان شاءالله")
شروع کردم به تغییر زاویه ی دیدم نسبت به همه چیز .
حسابی جو گیر کتاب شده بودم.
برنامه هایم یکی یکی داشت به ثمر می نشست .
و من داشتم یک چیزی را فراموش می کردم !!!
یک سال و نیم بعد یهو گوسفند وجودم زنده شد
ان شاءالله نوشتن سرجایش بود اما عقیده ی پشتش ...
خیال کرد دنیا دست اوست و روی محور خواسته های او می چرخد
خیال کرد اوست که می گوید تا چند ماه دیگر باید به فلان هدف رسیده باشم و رسیدنم به خاطر تلاش های اوست!
خداجونم دید یکی از بنده هاش گوسفند وجودش را در زمینه ای ذبح کرده و در زمینه ای دیگر متولد نموده!
برای همین بهتر دیدن ذبح بشه تا به چنگال گرگ نیفتاده!
هیچی دیگه
ازون زمان من برنامه می ریزم - هم کوتاه مدت هم بلند مدت- اما از ته وجودم میگم خداجون هرچی تو بگی
خداجون ازون زمان لطف می کنند زود به زود بره ی وجودم را ذبح می فرمایند تا به مرحله ی گوسفندی نرسه و دوباره جو گیر نشه و فکر نکنه جایی خبری هست!
نتیجه ی اخلاقی:
در تمام تمام مراحل زندگی هرچه خدا خواست همان می شود هرچه دلم خواست نه آن میشود
پس
الهی رضا برضائک تسلیما لقضائک
عیدتون مبارک
برچسب:
نویسنده: پارسا اسدیپور