1.
چند وقتی است زود از کوره در می رود ..تحمل شلوغی را ندارد
آن انسان صبور و ساکت قبل نیست
شده است مثل یک کوه آتشفشان فوق فعال ...زود به زود گداخته های آتشینش را نثار آدم هایی می کند که می گویند بالای چشمت ابروست
اول خیال کرده بود کم خونی است و کمبود ویتامین و... اما آزمایشات بدنش را صددر صد سالم نشان داد .
دکتر رفت...افسرده بود و استرس داشت... دارو نخورد ترسید بگویند دیوانه ای ....علائم اش حاد تر شد
2.
یک جا بند نمی شد
درحرف زدن هایش مدام ازین شاخه به آن شاخه می پرید
ساکت هم که بود آرامش نداشت...
بهش گفت استرس داری اگه می خوای بچه بیاری قبلش درمان کن...
بهش برخورد.
بعداز زایمان استرسش شدید تر از قبل شد.
درمانش هم سخت تر...
فقط این وسط بچه اش هم شریک داروهایش شد!
3
لاغر و رنجور شده .
فعالیت های اجتماعیش یک دهم گذشته است.
خودش می دادند افسردگی دارد.
اما جلوی چشمان همسر خدا نشناسش نمی خواهد قرص بخورد.
می گوید انگ مریض روانی میزند.
4
همه اش رنگ های تیره دوست دارد.
همه اش دوست دارد پرده های خانه را بکشد.
دلش دیگر جمع های خانوادگی را نمی خواهد.
گوشه ی ناخن هایش مدام ریش می شود.
نظم بدنش بهم ریخته.
به خودش نمی رسد ...خودش را نمی بیند.
درد های مبهم دارد در گردن و...
به زور می رود دکتر ...
حوصله دکتر رفتن را هم دیگر ندارد...
دارو میگرد و چند جلسه روان درمانی .
خوب می شود.
شاد می شود .
از زندگی بیشتر لذت می برد.
شاد ماندنش دست خودش است!
کمی با خودم برای نوشتن یا ننوشتن این پست کلنجار رفتم
حس کردم در نوشتنش نفع هست !مخصوصا وقتی با دیدن استرس شدید در کسی پیشنهاد یه ویزیت ناقابل را میدی و اون با وجود تمام تحصیلات آکادمیش با جبهه گیر باهات برخورد میکنه!
برچسب:
نویسنده: پارسا اسدیپور